تبليغاتX
بوی خوش زن

بوی خوش زن

ذهنم یه ورزشگاه یکصدهزارنفری ست..گوش تا گوش ادم!ادمایی که شاید
نشناسمشون دیگه ،ولی هستند.حضور دارند..هرچند وقت یکبار چنان ولوله ای برپا میکنند که نگو و نپرس..نمیشه انداختشون بیرون.حتا اسمشون رو هم بیاد نمیارم چطوری حکم اخراج صادر کنم؟تازه کجای دنیا تماشاگر رو اخراج کردن که من....؟تا هستم باید این هیاهو رو تحمل کنم..این من بودم که واسه تک تک اینا درها رو باز کردم!من بودم
( خیلی سخته زندگی زیر سایه ی دشمنانی که نمیشناسی)
دلم میخواست ذهنم یه قلعه بود با یه برج بلند و دیوارهای سربه فلک کشیده...باخندق های عمیق دورش..درها رو محکم میبستمو کلون بزرگشو مینداختمو.... یه دل سیر می خوابیدم!!!
اینجوری خیالم راحت میشد که ادم جدیدی وارد این بیغوله نمیشه و اونا که دوستشون دارم اقلن تا وقتی خوابم ترکم نمیکنند(انحصارطلبم یا نه نمیدونم فقط نمیخام بی دلیل و بی خبر برن.همین!!
+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 13:20  توسط   | 

مهمترین خدایان توتوش، خدای حماقت با ماتحت قرمز عنترگونه اش، کله ی روشنفکر سطحی نگر و علاقه ی وافر به ارمان های دروغین ،در سال 1940عزیز دردانه ی و نظریه پرداز مکتب آلمانی ها ،امروز بیش از پیش در علم محض پناه می جوید و می توان او را دید که روی شانه ی دانشمندان خم شده و با هر انفجار هسته ای ،سایه اش کمی بیشتر بر بالای زمین قد می افرازد.حیله ی محبوبش آن است که به حماقت شکل نبوغ دهد و مردان بزرگ را از میان ما بکار گیرد تا از نابودی مان مطمئن شود!
بعد مرزاوکا" ست، رب النوع حقایق مطلق،قزاقی ایستاده بر تل جنازه ها،شلاقی در دست،با کلاهی از پوست که تا روی چشمش پایین آمده و شکلک خنده بر لبانش،او پیرترین ارباب و صاحب ماست،مدت هاست که به سرنوشت ما حکم می راند و غرق ثروت و افتخار است هر بار که بنام حقایق مطلق مذهبی ،سیاسی اخلاقی می کشد،شکنجه می دهد یا سرکوب میکند، نیمی از بشریت با مهر و عطوفت چکمه هایش را می لیسد، این مسئله سرگرمش میکند چه بخوبی میداند حقایق مطلق وجود ندارد و وسیله ای ست برای مطیع کردن ما !!!
بعد فیلوش" است ، رب النوع حقارت، پیشداوری ها ،تحقیر، کینه _از اتاقک سرایداریش در ورودی دنیای مسکون به بیرون خم شده و فریاد می زند :آمریکایی کثیف، عرب کثیف، جهود کثیف ،روس کثیف ،چینی کثیف، کاکاسیای کثیف _یک سازمان دهنده ی بی نظیر حرکت های جمعی، جنگ ،ترور ،شکنجه ،دیالکتیسین ماهر. پدر همه ی اموزش های عقیدتی، مفتش عقاید بزرگ و دوستدار جنگ های مقدس، با وجود پوست گر ،کله ی کفتار و دست های کوچک و خمیده اش ،یکی از قوی ترین خدایان زمین ماست که با ما بر سر مالکیت آن با مکر و مهارت فراوان می جنگد

پیمان سپیده دم
رومن گری

 

چه وبلاگ بدبخت شده که از اونچه فیس بوک نوشتم کپی میکنم میذارم اینجا..باید خجالت بکشم جدن!!:))

فیلن اینو بخونید تا حرفم بیاد :دی


+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 9:20  توسط   | 

زخمی که نمی بینیم :

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزارو گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد سکسی تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "مادر جنده ها، جنده ها، خواهر جنده ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
. خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .

خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی دختری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست .

.................................................................................

این متن بقلم من نیست ولی مورد تاییدم هست..این تایید دلیل نمیشه که نعمیم بدم و همه ی مردهارا خشن و طالم بدونم..این جبهه گیری ها یعنی چه؟ اگر کسی از کودک ازاری گله کند به همه ی والدین بر میخورد یا اینکه دل همه حتی کسی که فرزندی ندارد خون میشود؟

واقعا اینقدر تشخیصش سخته؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 13:36  توسط   | 

اوقات فراغت مثل شکم است:با هرچیزی پر میشود!

مهم فوائد و تبعات میل کردن آنست.!

-ادم های تنبل و ......(خواستم طبق عادت ما ایرونیا که جو که میگیرتمان هرچه از دهنمان در می اید نثار دشمن فرضی !میکنیم دیدم دست اخر قرار است خودم تمثیل و مثال باشم صرف نظر کردم! )بله عرض میکردم:آدمهای تنبل و بیحوصله مثل بچه های سرتق که بهترین شکار فروشنده های دوره گردند همیشه موافق جریان آب و در مسیر باد در حرکتند..یعنی آنکه اصطلاح تقدیر را اختراع کرد احتمالا از خودمان بوده!!!

-ادم های حسابی دستشان توی کار خیر است..روشنفکرها می روند اینجا و انجا کارهای شریف انسان دوستانه ی کمک به بشریت..ادم های معمولی تر دختر شوهر میدهند و پسر زن می دهند و بعد می نشینند توی دعواهایشان حِکم می شوند!!

عطف به بالا! : بعضی ها هم که حوصله ندارند می نشینند هی کتاب میخوانند و هی فکر میکنند و هی افسرده تر میشوند(البته هستند کسانی که همه ی کارهای فوق را انجام دهند و گمنام باقی مانده باشند)

امثال من تک بعدی هستیم..یکی دوسال والده ی هرچه کتاب است را زیارت می کنیم..بعد که خوب افسرده شدیم و جز تفکر و تعمق هیچ غلط بخصوصی نمیکنیم!دچار شک می شویم که:......!!

مرحله ی بعدی بیرون کشیدن خود از عمق همان تعمق کذایی !(زیاد این مرحله سخت نیست..خرجش یک صیحه از ته دل و دراندن یک جامه است!

و مرحله ی بعدتر که یکجور خلاء روحی می باشد زمان دلبستگی های کاذبمان است که بسته به شرایط متغیرند..یکی از فرط بیکاری عاشق میشود و ماهم که آردمان بیختیه ایم و الک را آویخته ایم عادت می کنیم!! عادت به هرچیزی که دره ای جذابیت داشته باشد برایمان..به هرچیزی که کمتر اذیتمان کند!به هرچیزی که حرف نزند.داد نزند...قهر نکند..غیب نشود..ناز نکند!...هرچه خسته تر باشی کمتر سراغ عاشقیت می روی و اگر هم بروی سراغ آنی میروی که از تو عاشق تر باشد....تو خواب و او بیدار..تو مست و او هوشیار..تو ناز و او نیاز..تو زهر و او انگبین..تو همه دافعه و او سراسر اشتیاق(مرد است کسیکه ادعا کند اشفته تر و بی سرو ته تر ازین خوانده باشد:))

هیچ هدف بخصوصی از نوشتن مطلب فوق نداشتم جز بروز کردن وبلاگم..هرانچه دشنام میخواهد بدهد دشمن زبون!بخودش بدهد که هی میگوید وبلاگت خز است و خیل! و باز مثل دوالپا* همینکه بروز کردیم میشتابد برای خواندنمان..خب این هم یک راه برای ژرکردن اوقات فراغت یک عده بخصوص..راحت باش برادرم!خواهرم!



http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/09/110916_l72_lf_ayatollah_ways_online.shtml

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 شهریور1390ساعت 0:7  توسط   | 

...
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 تیر1390ساعت 12:7  توسط   | 

دنیای اینروزای من: بغض.نفرت.درماندگی......و دردی که نشود گفت!

پ.ن: کم آوردم!

 و من امروز احساس خدا  وقتیکه ادم رو  از بهشت به گناه چشیدن میوه ی ممنوع اخراج کردو درک میکنم..چقدر این خدا (ی باید و نبایدها)تنهاست!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 0:57  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 8:41  توسط   | 

این متن رو دوست داشتم(دارم)غریبه نیست..خودمه در وبلاگ قدیمیم



شده م کهنه سرباز پیری که  صبح تا شوم رو سکوی چرک قهوه خونه می نشینه و آتیش به آتیش چپق می کشه و خاطرات جنگ و همرزم هاشو واگویه میکنه...گاهی که چاخان نمیکنه چشم های قی گرفته ش برق غریبی می زنند و گاهی که از شرم دروغ می گه درد را میبینی لابلای همه ی دود ها و چروک ها !!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 11:51  توسط  

....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 12:15  توسط   | 

بعضی ها اونقدر خوبند که دیده نمی شوند..اونقدر مهربانی هایشان تکراری می شود که ادم ازیاد میبردشان! مثل چشم هستند برای آدم!!. آدم های خیلی خوب با اینکه به روی خودشان نمی اورند ولی حساس و شکننده اند...اصلا مگر می شود فرشته زمخت و سنگدل باشد؟.وقتی ما داد می زنیم و اشک میریزیم و انها با یک لبخند لج درار دائمی ِمهربان نوازشمان می کنند ،باید شک کنیم.!.وقتی هیچ وقت برایمان از تنهایی وحشتناکشان نمی گویند باید شک کنیم..وقتی یک عمر مراقب همه بودند و همه و همه دوستشان داشتند و هیچ وقت بلد نبودند کسی را دوست نداشته باشند باید شک کرد

باید شک کرد که اینها پای  ماندن داشته باشند..که خدا دلش تنگ نشود برایشان

 یکسال از رفتنت می گذرد و من هیچ وقت هیچ وقت نه توانستم فراموشت کنم نه اینکه از تو بنویسم

الان میفهمم که وقتی مادر  رفت و تو فقط هفت سالت بود  چه رنجی داشت خواهر بزرگ بودن..همه ی درد ها را به تنهایی به دوش کشیدن..(گرچه عاقبت برایم ممکن شد که جبران کنم: تحمل بار یک عمر دلتنگی  بر شانه های خمیده ام ..تا زنده ام!

 ما دوتا خیلی تنها و بی پناه بزرگ شدیم..نقشمان را همان روزهای اولی که مادر رفت گرفتیم:تو خواهر بزرگه ی مهربان و باگذشت هفت ساله..من خواهر کوچیکه ی حساس و بی تابی که تا همیشه چسبیده به دامنت بودو هیچ وقت با من اخم نکردی..قهر نکردی..سرم داد نکشیدی..دستم را ول نکردی که گم شوم و راحت شوی.....به هیچکس احم نمی کردی..اصلا تلخ بودن را بلد نشدی...ما که هر دو میوه ی یک درخت بودیم..چه شد که من تلخ شدم و تو شیرین؟

 روزهای اخر که میدانستی رفتنی هستی ...وقت هایی که درد امانت را می برید هیچ وقت داد نزدی..ارام میگفتی خدایا شکرت..کمکم کن!ازینهمه ارامش و صبرت لجم می گرفت..دلم میخواست فریاد بزنی..دردت را به دل ما هم بنشانی..نکردی..عوضش هی گفتی من خوبم..!...کاش اجازه میدادیم حرف بزنی..کاش تو هم یکی را مثل خودت داشتی که برایش از ترس هایت بگویی..ازینکه مردن را دوست نداری..از اینکه نگران بچه ها هستی..تا لحظه ی مرگ معصوم بودی و تنها...

تو پری مهربان همه ی لحظه های من...میدانم هرجا هستی هنوز مراقب همه ی ما هستی و نگران..خدایا امانتی ِعزیزی ست..مراقبش باش!


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 بهمن1389ساعت 8:35  توسط   | 

روان پستی که از آزار رها شده،خود ظالم و آزاردهنده می شود!!(داستایوفسکی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 8:48  توسط   | 

من از هیچ چیز به اندازه ی نگاه نمی ترسم

وقتی که آدمها سعی میکنند راز خودشان را پنهان کنند و چشمانشان مثل یک طفل معصوم همه چیز را لو می دهد من خجالت میکشم از کشف آنچه نباید بدانم و درد می کشم از پیچ و تاب خوردن و تلاش بیهوده شان

وقتی همه ی واژه های دنیا را با بهترین نوازش ها برای گفتن دوستت دارم درخدمت میگیرد و چشمانش (مثل طفلی که کشان کشان و با پس گردنی به مهمانی آمده و اصلا حاضر نیست سلام کرده شیرین شود)یاری اش نمیدهند دلم می سوزد و ازین دانستن خجالت می کشم!

من حتی از نگاه خودم هم وحشت دارم ...فقط خدا کند هیچ وقت هیچ کس خیره در چشمانم نپرسد که:.....................؟!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 9:44  توسط  

از بیگانه ی کامو آورده بودم که انسانهای سالم مرگ عزیزانشان را ارزو میکنند و در کتاب هویت کوندرا هم به همین عقیده برخوردم

جایی از کتاب شانتال در برابر سنگ گور پسرش می ایستد و می گوید"عزیز من فکر نکن تورا دوست ندارم یا دوست نداشته ام..اما درست از آن رو که دوستت داشته ام اگر تو همچنان زنده بودی نمی توانستم آن کسی شوم که اکنون هستم"

این ناممکن است که فرزندی داشته باشیم وجهان را آنگونه که هست حقیر بشماریم!زیرا به این جهان است که اورا فرستاده ایم.به خاطر فرزند است که ما به جهان وابسته ایم به آینده ی آن می اندیشیم.

"با مرگت مرا از سعادت با تو بودن محروم کرده ای اما در عین حال مرا آزاد ساخته ای..آزاد در رویا رویی ام با جهانی که دوستش نداشته ام .و اگر می توانم به خود اجازه دهم که جهان را دوست نداشته باشم از آن روست که تو دیگر در جهان نیستی..افکار تاریکم دیگر نمیتواند هیچ تیره روزی برایت به همراه آورد..من مرگ تورا همچون هدیه ای دریافته ام و سرانجام آن را آن هدیه ی وحشتناک را پذیرفته ام"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 21:40  توسط   | 

یه سالی بود که از کارش اخراج شده بود....وقتی با زنش زمزمه میکردن که گرسنه می مونیم من که یه فسقل بچه ی بازیگوش بودم هری دلم می ریخت..دیگه فکر و ذکرم شده بود گرسنه موندن و فقیرتر شدن!

بابا یه تاکسی خرید..خدا میدونه چقدر ذوق زدیمو چقدر تو سر و کله هم زدیم واسه کنار پنجره نشستن..فقط یادم نمیاد ما که دوتا بیشتر نبودیم و ماشین هم قاعدتا دوتا شیشه داشت..واسه چی دعوامون می شد؟البته چون بچه بودیمو اگه دعوا نمی کردیم احتمالا می مردیم لابد سر پنجره سمت راننده یا کمک راننده!(اتوبوسه؟)دعوامون می شد...

نمی دونم چرا اصلا نمیدونستیم باید ازینکه بابامون راننده تاکسی شده خجالت بکشیم!

غروب که میشد امکان نداشت دست خالی بیاد خونه..همیشه از اومدنش خوشحال می شدیم....وقتی سرخوش بود ترانه ای میخوند که یه تیکه شو میگم:یه دختری دارم کلاس چاره(همون چهاره ی خودتون!)...............

آقا ما نمیدونی چقد انتظار کشیدیم برسیم کلاس چار!که ترانه ی بابا مصداق حالمون بشه و کیف کنیم بابامون واسه ما می خونه..اونوقتا که مثل الان نبود...باباها واقعا بابا بودن!یه هیبت و عزیزی غریبی داشتن...دوست نبودیم..اصلا حرف هم نمیزدیم درست درمون!..ولی عاشقش بودیم..سایه بودن مرد اونوقتا مفهوم داشت..اصلا نمیتونم اون بابای قدبلند و قوی هیکلو با بابای اخر عمری مقایسه کنم..اصلا کاش ادما هیچ وقت مریض نشن..همونجور با عزت و محبوب بمیرن..شاید واسه زنده ها سخت باشه..ولی بنظرم گذر زمان بهشون ثابت می کنه واسه هردوشون بهتر بوده

بابا سواد نداشت..هیچ وقت درسمون را از مدرسه و معلم ها نمی پرسید..خودکار درس میخوندیم..که وقتی کارنامه هارو میگیریم و بهش میدیم که با اون شکل ساده و خنده دار امضاش کنه و بپرسه شاگرد چند شدی بابا...با پز کودکانه جواب بدیم شاگرد ممتاز..نمیبینی همش بیسته بابا؟

آخ که بقول حسین عزیزم چقد دلم میخواد برگردم به کودکی

همون کودکی که با شلوارهای همیبشه ازسرزانو پاره سوار دوچرخه کوچه پس کوچه هارو گز می کردیمو فقط گاهی گریه می کردیم..خیلی کم!

کافی بود دست نوازشی برسرمون بکشند که در عرش سیر کنیمو حتی گشنگی یادمون بره

نمیدونم اگه یه خانوم بداخلاق با اینهمه خصوصیات بد مثل خودمو تو بچگیام میدیدم نظرم چی می بود؟

فک نکنم دوستش می داشتم..فک نکنم هیچ وقت دلم بخواست اینی باشم که هستم

بدون ویرایش می گذارم...ببخشید خلاصه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 22:26  توسط   | 

.

+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 10:49  توسط   | 

 همه ي موجودات سالم مرگ کساني را که دوست دارند کم و بيش ارزو ميکنند!!

بیگانه ی کامو



+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 12:57  توسط   | 

خیلی وحشتناکه که احساس کنی هرچه میخواهی بگویی یا بنویسی چرند است..تکراری و مبتذل..و خلاصه یک عالمه حرف تکراری مبتذل چرند روی دلت سنگینی کندو.........!
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اردیبهشت1389ساعت 13:1  توسط   | 

گم شدن قطره در اقیانوس نه به معنای نابودی اصل آن  که به معنای ناپدید شدن حد و مرز آن است!

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 اردیبهشت1389ساعت 14:6  توسط   | 

جایی خوندم که:در یک جامعه ی بیمار آدمی هرقدر بیشتر تظاهر به دوست داشتن کند بیشتر او را دوست میدارند و چه نفرت محبوبی درین دوستی منفور محجوب است!!

۲-دوستی میگفت قلمت بوی نا میدهد(یادش بخیر و هرکجا هست خدایش بسلامت دارد)بوی کهنگی..بوی گذشته..از آنوقت بشدت احساس میکنم ذهنم مخروبه ایست که هرلحظه خطر فروپاشیدن و ویرانی اش میرود!شاید مثل یه بنای کهنه و تاریخی..تصمیم گرفتم قلمم نقش دوربینی را ایفا کنه که از ذهنم عکسای دور و نزدیک میگیره!عکسایی که شاید برای بیننده ی غیر!مفهومی نداشته باشه..ولی وقتی که به ویرانی کامل رسید این تصاویر ثبت شده واسه خودم لااقل بغایت ارزشمند خواهند بود!

۳- چه چرک بدبویی دارد لباس پاکی در تن ناپاکی که به تبلیغ پاکی مشغول است!

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 19:43  توسط   | 

تا بچه ای همه چیز مشخص و واضحه..کارای بد.کارای خوب(خوب ها و بدهای روی تابلوی دبستان یادته؟)

:دروغ نگو..فحش نده..دزدی نکن..تقلب نکن...ولی وقتی بزرگتر میشی تازه گیجت میکنن..قطعیت پوست میندازه و نسبیت زاده میشه!دروغ مصلحتی..رابین هود!فحش های روشنفکرانه و خیانت های توجیه شده!دیگه یواشکی های مقدس و گاهی هم  شرم اور نداری..میتونی با صدای بلند از کارای زشتت حرف بزنی و تازه تشویق هم بشی..خصیصه های کثیفت را گل درشت کنی و هی واست هورا بکشن که ساختار شکنی و ..........گیج شدم..دیگه ادمای خوب فقط یه مشت دروغگوی متظاهر و ترسواند!که شاید در خفا اونها هم مثل ما باشند و فقط قد ما جسارت ندارند و هنوز گیر و گرفتار هنجارهای دست و پاگیرشونن!

خیلی بیچاره ای وقتی تا زنده ای روی خط مرز بین این دو مرحله باشی .. نه مثل ادمای ساده و هالو هیچ لذتی را به صرف گناه بودن تجربه نکنی یا اونقدر جسور و بی تفاوت که هر غلطی دلت خواست بکنی و به هیچ کجایت نباشه ه........!!

هیچ چیز دیگه مطلق نیست..تو این دنیایی که توهم صداش میکنی و میخوای بهش بی تفاوت باشی فقط این دردها و رنج هاش هستن که واقعی اند!

پ.ن: بین خوشبخت بودن و خوشحال بودن یه دنیا فاصله ست..من یه خوشبخت غمگینم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اردیبهشت1389ساعت 13:45  توسط   | 

اگر زن زاده نمیشدم؟!!

آرزو میکردم زن زاده میشدم!!

خب علی رغم همه ی مصائبش ولی تصور میکنم مرد بودن را دوست ندارم..دلیلش خیلی ساده ست:و چون خیلی ساده ست توضیح نمیدم


ناچار نوشت:

وقتی عرض کردم دوست ندارم مرد باشم فوری عده ای گارد گرفتن..قضاوتم کردند..حرفمو تفسیر کردند ناسزا گفتند..و مثل همیشه فرصت توضیح ندادند!!خب اینم توضیح:

-بعضیا دوست ندارن شرایط متفاوتی را تجربه کنند چون از تغییر و حتی فکر کردن به اون وحشت دارن!........حاضر نیستن اون نیمچه امنیت و ارامششون را به خطر بیاندازند..اهل ریسک نیستند..مهاجرت را دوست ندارند...به افراد غریبه زیاد نزدیک نمیشوند و دوست خیلی صمیمی ندارند!

 این ریشه در کودکی فرد داره و الان نیازی به بسط دادن بحث نیست فقط اینکه این احساس عدم امنیت یکی از دلایل عرایض فوق میتونه باشه!!

 -دومین دلیل رضایت شخص از شرایطش و لذت بردن از وجود فعلی!:من با زن بودنم هیچ مشکلی ندارم..با نگاه به زن مشکل دارم..

-جنس مخالف راضی نیست..خسته ست...از یکطرف نیازهای غریزی و تابوهای جامعه از طرف دیگه نگرانی از پذیرفتن مسئولیت تشکیل خانواده!...از طرف دیگه نگاه همیشگی فاعل بودن و غالب بودن و متعاقب ان  به دیده ی شخصی که همیشه بهره مند بوده و قاعدتا بدهکار است!منطقی که نگاه کنیم بافت سنتی جامعه حکم میکنه عمده بار مسئولیت و استرس بر دوش مردها باشه..از قدرتی که قانون در اختیارشون میگذاره بعضا در جهت نابودی خود استفاده میکنند..(وقتی احساس بی پناهی میکند یک گوشه ی آشپزخانه کز نمیکند اشک بریزد ..عربده میشد و کاسه کوزه میشند و گریه اش را نعره میکشد..چون نرینگی با خشونت عجین شده..نه تقصیر من است و نه تو!)

مردهای ما فقط دارن انتظارات جامعه و قوانینشو براورده میکنن...همین 

 در آخر:این بدن فیزیکی چقدر اهمیت داره و چقدر تاریخ مصرف که بخوام بهش فکر کنم؟مرد و زن هردو یه مدل خاک میشن..نابود میشن..و اگر روحی باقی بمونه خدا میدونه در کالبد چه موجود دیگه ای هبوط کنه..........سخت نگیرید بابا

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 فروردین1389ساعت 23:14  توسط   | 

 

 بدلیل مشرف شدن به  مکه مکرمه و عتبات عالیات چند وقتی نخواهم بود!

به اولین کامنت توجه ویجه مبذول بدارید بد نیست!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 14:11  توسط   | 

یه پیرهن طوسی با چارخونه های ریز واست می خرم ...با یه ژاکت سرمه ای سیر!

یه شال گردن و یه جفت دستکش چرم...که دیگه  از  اینهمه سردی دست هات دلم نگیره!                    ..چتر واست نمیخرم..مردی را دوست دارم که خیس و ژولیده بیاد خونه !!...که  فوری با یه حوله ی تمیز و خوشبو و یه لیوان چای داغ به استقبالش برم!

 یه کلاه هنری واست میخرم..با اون موهای  مشکی مجعد شرط میبندم خوش تیپ تر بشی!....لباس زیرت را ناچارم خودم انتخاب کنم..چه خجالت آور ولی خب تو بهتر میدونی که چاره ای ندارم!

بسته های خریدمو با ذوق پرت می کنم رو صندلی اتومبیل م و همانطور که آهنگ دلخواهمون را زمزمه می کنم بسوی تو می شتابم!...

لباسها را  دانه به دانه و با وسواس  با عطر دلخواهمون خوشبو و تنت می کنم !!

چند قدم باهات فاصله می گیرم ..خیلی زیبا شدی..اصلا محشر شدی..روی تخت خوابیدی و بی حرکتی..کنارت می خوابم و دستم را روی سینه ات می گذارم..چروک می شوی..بهم می ریزی..حوصله ام را سر میبری و مثل یه ببر وحشی لباس ها را به تنت تکه پاره می کنم..قیچی را  از روی میز بر می دارم و همه ی لباس ها را ریز ریز می کنم...پنجره ها را باز می کنم تا هیچ عطری از تو باقی نمونه..

سیگاری آتیش می زنم .شیشه را بر می دارم....و همانطور که بی خیال و رقص کنان برای برداشتن لیوان به سمت آشپزخانه می روم مادرم را میبینم که گوشه ای نشسته و آرام اشک میریزه..و یک چیزیایی  زیر لب زمزمه میکنه..شرط میبندم اونهم داره از خواستگارها و شرایط ایده آلشون با یه دوست خیالی حرف میزنه..که چطور همه را بخاطر تو جواب کردم..مهم نیست!مادره دیگه..دست خودش که نیست..دفعه ی بعد که  آوردمت خونه بهش معرفی ت می کنم...قول میدم!!

* این شیشه اون شیشه نیست!

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 21:43  توسط  

همه ی فرش  دستباف جهیزیه ات از  خون قرمز شده..طاق باز افتادی و یکی از دستهایت همان جور که گردنت را فشار میدادی بی حرکت مانده..خون شتک زده به دیوار اتاق خواب..رد خون را دنبال می کنم تا به سایه ی خمیده ی خودم میرسم.."یه چاقوی بزرگ هم  تو دست کج و شکسته ی سایه میبینم!وحشت زده توی دستمو نگاه می کنم

اتاق نیمه تاریک فقط با نور قرمز آباژور روشن است.. باز هم  این سایه ی لعنتی ......... !چاقو را پرت میکنم و به تو  نزدیک میشوم

بالای  سرت می آیم  و زل میزنم به جسدت.. دامنت  بالا کشیده شده...حتی لباس زیرت  را هم با سخاوت در معرض نگاهم گذاشته ای..دلبری می کنی نازنینم؟!! بی اختیار چشمم به کبودی های ران هایت  می افتد ..همان که دیدنش دیوانه ام  کرد   ! ..همان که هر وقت می پرسیدم جواب سر بالا میدادی و آه می کشیدی و دیوانه ترم می کردی! ...رو بر می گردانم و ...سایه می شکند و کنار تو گوشه ای کز می کند!.موهایت که همین دیروز بلوند کرده بودی پخش شده رو صورت و بالشیت... ولی چقدر  لاغر شدی...!استخوان گونه های ظریفت بیرون زده ..با  نوک انگشت گونه  ات را لمس می کنم... نگاهم از دیدن چشمهایت که نیمه باز  و پراز بهت و درد است... فراری ست!

دسته ی بزرگی از موهات وقتی که سعی می کردی خودتو  خلاص کنی توی مشتم مانده..موهای روی بالش دیگه بور نیست..سرخه و پر از دلمه های خون  !

..دستت  که کم کم  خشک میشود را به تندی از روی زخم بر میدارم..صدای خشکی میکند  و پرت می شود کنارت..زخم از شدت خونریزی و دلمه های خون مشخص نیست..رنگت بشدت سفید شده.. ........!یقه ات وا شده  زنجیر گردنبندت پاره شده و به  موهات گره خورده ..شمایل مریم لای پستان های سفت وهوس انگیزت گیر کرده....دستمو می کشم که درش بیارم ..سینه هات سرده..یخه.. وبازهم  این کبودی ها ی لعنتی !  "...یک لحظه تنم را رعشه ای چندش اور گرفت...منصرف میشوم و دامن لباست را  می کشم تا روی ساق های سفید و لاغرت ..راستی این پیراهن را کی خریدی؟پارچه ش آشناست..مادرم بهت کادو داده بود ..از سفر مکه برایت اوردش..زمینه ی سفید با یاس های آبی رنگ!یادم میاد که  خندیدی و گفتی یاس آبی؟....لباست تا تو گودی کمر از خون پوشیده شده..گیجم....سرم از شدت درد داره منفجر میشه.. چقدر خوابم می اید!..سرم را میگذارم روی سینه ات..صورتم از خون های لخته شده چسبناک میشو د و اهمیتی نمی دهم...صدای قلبت را نمی شنوم.".سردمه..خسته م"..خوابم می برد.......       ادامه دارد!

 

ولوله ای برپا شده..چشمهایم را که باز می کنم اتاق پر شده از مامور و عکاس و انگشت نگار و........

فریادی  شنیدم که :بهوش اومد!

پس خواب نبودم..چندساعت گذشت؟دست چپم را که کرخت شده  به زحمت تا نزدیک چشم میاورم و همون وقت با  ضربه ی محکم پوتین مامور دستم پرت میشود و می کوبد روی سینه ات و میان یک عالمه خون لزج و سرد ا!

دونفر با خشونت و نفرتی  کهنه ! ....مرا از جا کنده به دیوار می کوبند و یکی از انها مشتی حواله ی صورتم می کند وصدای شکستن استخوان بینی ام را می شنوم.. از زور درد  و تحقیر بی اختیار داد کشیدم:حیوون چته؟!

ذهنم پاک پاک شده..مثل خیال یه نوزاد..اصلا مثل کاغذای سفید بی خط..هیچ بک گراندی نیست..هیچ یادی..فقط تو را دیدم که اندام زیبا و خونینت را با ملحفه ی از گزند  نگاه من لابد پنهان کرده اند!!

  ..نگاهم از همه ی پستی بلندی های تنت میگذرد و خیره بر گلویت میماند..!

 !ازدحام جمعیت را در حیاط خانه از پشت شیشه میبینم و چشمم به مادرم می افتد : گیس  سفید  آشفته و صورت خراشیده اش  مرا بخود می اورد که چه گذشت برمن...برتو! 

...........................................................

 واسه چی وبلاگهای ناقوس سبز و  جنس مخالف واسه من وا نمیشه؟این چه مسخره بازیه وبلاگ جدید زدید خبر بدید دیگه..اییشش

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 1:14  توسط   | 

 

هوای خانه  دلگیر می‌شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می‌شود گاهی

صدکمدی مضحک الهی!

آدمها هی کتاب می خوانند و هی فکر می کنند و هی آه می کشند و هی سیگار پشت سیگار..هی حرف پشت حرف که به خودشان ثابت کنند احمق نیستند!ولی فقط خدا میداند در طول روز چند بار در دل با خود نجوا می کنند که " وَه که چقدر من احمقم" !  تنها حسن بیشتر  فهمیدن این است که خواهی فهمید" آدمی گوسفندی بیش نیست" !  که خالق یکتا برای رفع چشم زخم از طبیعت بی نظیرش قربانی می کند...(لبته دور از جان شما دوستان فرهیخته !)

دهه ی فجرتان هم  پیشاپیش مبارک!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 دی1388ساعت 20:22  توسط   | 

بزرگترین مورخان عقیده دارند که علت اصلی سقوط روم ،مسیحیت بود!

زیرا این مذهب، کیش قدیم را که به روح رومی خصلت اخلاقی و به دولت روم ثبات بخشیده بود ،از میان برد.مسیحیت به فرهنگ ،علم، فلسفه، ادبیات و هنر اعلام جنگ داده بود!

فکر افراد را از وظایف این جهانی روانه ی آمادگی تسلیم طلبانه برای یک حادثه ی کیهانی ساخته بود و آنان را واداشته بود تا به جای آنکه در جستجوی سعادت دسته جمعی از طریق فداکاری در راه کشور باشند ،به دنبال سعادت فردی از طریق زهد و انزواطلبی بروند!!

ویل دورانت

اثرات مطالعه ی کاملا اختیاری! کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام(مؤلف:محمد نصیری)!!

مشغول ذمبه اید انگ  تشابه تاریخی بزنید!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1388ساعت 22:41  توسط   | 

چه اصراری دارید که همه ی مشکلات را به سبک قرون وسطی حل کنید؟

چقدر فکر پشت این دستورات مضحک هست؟!!ازدواج موقت!صیغه دختران دبیرستانی!

این قوانین بدوی را جمع کنید که بوی پوسیدگی تان مشام جهان را آزرد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 19:28  توسط   | 

آدمی که نمی تواند هیچ کس و هیچ چیز را جدی بگیرد زندگی غم انگیزی دارد!(میلان کوندرا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 1:29  توسط   | 

مژده  به آقایون مستطیع ایرونی

 ازدواج مجدد بدون اذن همسر اول

خدا سایه ی اسلام را از سرتان  کم نکند..!

دیگر ازینکه زنتان نازا نیست و هفت عدد توله پس انداخته ناراحت نباشید

ازینکه ناشزه نیست و هر بلایی بر سرش بیاورید( از سر بی پناهی و بخاطر توله های مذکور )تمکین می کندو خداوکیلی زن زندگی ست غصه نخورید!

ازینکه  هنوز دیوانه نشده و به مدد قرص اعصاب تحملتان می کند غم به دل کوچکتان راه ندهید

همسر  شما در اینده بدون داشتن هیچ کدام ازین عیوب!مفتخر به داشتن هوو میگردد..دستش هم به هیچ جا جز خشتک رمال و دعانویس  بند نیست!!

طفلک زن از ازدواج تا مرگ باید یک شریک جنسی داشته باشه  و در صورت تمرد (همان خیانت!)سنگسار و اعدام و حداقلش منفور  و منزوی شدن  و رجال محترم را قانون و شرع و عرف حمایت و چه بسا تشویق به خیانت!! می کند

داستانهای دینی و احکام رساله  تحویل من ندهید..قریب ۱۵۰۰ سال گذشته..

بابا طرحی نو دراندازید!!

البته بعید نیست تعدد زوجات هم مثل خدمت سربازی اجباری شود..(فکرشو کن!)

 

اینم بخونید....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 3:12  توسط   | 

روحم خسته س..دلم ابتذال میخواد رفیق..حرفای بی سروته و شوخی های آبکی
دلم فیلم میخواد..سینمای ایتالیا  و فلینی و کیارستمی و تقوایی؟  نه بابا...فیلم فارسی دلم میخواد با اون زنای بدکاره که با یه آب توبه از خیلیا!پاک تر و نجیب تو و خانوم تر میشدن!

دلم کتاب میخواد..امریکای لاتین و مارکز و بارگاس یوسا(که هیچ وقت نفهمیدم چی می گن)نه! دلم کتابای عشقولانه ی نوجوانیمو می خواد..
هوس کردم با احمد محمود بزنم به دل کوچه پس کوچه های اهواز اون سالهای دور.....دولت ابادی میخواد که از نبودن سلوچ بگه و دردهای مرگان(گرچه اونم غم و درد داره ولی لااقل می فهممش!)

دلم موزیک میخواد..حوصله ی چهچهه و سوز ندارم و عوضش یساری میخواد که باهاش دم بگیرم:سپیده دم اومدو وقت رفتن.....................

دلم زندگی می خواد ....دلم عشق می خواد.........دلم آزادی می خواد که نفس بکشم تو هواشو این سالهای باقی مانده را زندگی کنم..
درک لذت کودکی  را با انقلاب و مرده باد زنده باد...  با نفرت با جنگ....از ما گرفتند

بزرگسالی مان با خفقان و درک ظلم و رنگ و ریا و تزویر!  

فرسوده شدیم..ذره ذره!

دلم زندگی  دوباره در دنیایی بهتر می خواد!

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 22:26  توسط   |