همه ی فرش دستباف جهیزیه ات از خون قرمز شده..طاق باز افتادی و یکی از دستهایت همان جور که گردنت را فشار میدادی بی حرکت مانده..خون شتک زده به دیوار اتاق خواب..رد خون را دنبال می کنم تا به سایه ی خمیده ی خودم میرسم.."یه چاقوی بزرگ هم تو دست کج و شکسته ی سایه میبینم!وحشت زده توی دستمو نگاه می کنم
اتاق نیمه تاریک فقط با نور قرمز آباژور روشن است.. باز هم این سایه ی لعنتی ......... !چاقو را پرت میکنم و به تو نزدیک میشوم
بالای سرت می آیم و زل میزنم به جسدت.. دامنت بالا کشیده شده...حتی لباس زیرت را هم با سخاوت در معرض نگاهم گذاشته ای..دلبری می کنی نازنینم؟!! بی اختیار چشمم به کبودی های ران هایت می افتد ..همان که دیدنش دیوانه ام کرد ! ..همان که هر وقت می پرسیدم جواب سر بالا میدادی و آه می کشیدی و دیوانه ترم می کردی! ...رو بر می گردانم و ...سایه می شکند و کنار تو گوشه ای کز می کند!.موهایت که همین دیروز بلوند کرده بودی پخش شده رو صورت و بالشیت... ولی چقدر لاغر شدی...!استخوان گونه های ظریفت بیرون زده ..با نوک انگشت گونه ات را لمس می کنم... نگاهم از دیدن چشمهایت که نیمه باز و پراز بهت و درد است... فراری ست!
دسته ی بزرگی از موهات وقتی که سعی می کردی خودتو خلاص کنی توی مشتم مانده..موهای روی بالش دیگه بور نیست..سرخه و پر از دلمه های خون !
..دستت که کم کم خشک میشود را به تندی از روی زخم بر میدارم..صدای خشکی میکند و پرت می شود کنارت..زخم از شدت خونریزی و دلمه های خون مشخص نیست..رنگت بشدت سفید شده.. ........!یقه ات وا شده زنجیر گردنبندت پاره شده و به موهات گره خورده ..شمایل مریم لای پستان های سفت وهوس انگیزت گیر کرده....دستمو می کشم که درش بیارم ..سینه هات سرده..یخه.. وبازهم این کبودی ها ی لعنتی ! "...یک لحظه تنم را رعشه ای چندش اور گرفت...منصرف میشوم و دامن لباست را می کشم تا روی ساق های سفید و لاغرت ..راستی این پیراهن را کی خریدی؟پارچه ش آشناست..مادرم بهت کادو داده بود ..از سفر مکه برایت اوردش..زمینه ی سفید با یاس های آبی رنگ!یادم میاد که خندیدی و گفتی یاس آبی؟....لباست تا تو گودی کمر از خون پوشیده شده..گیجم....سرم از شدت درد داره منفجر میشه.. چقدر خوابم می اید!..سرم را میگذارم روی سینه ات..صورتم از خون های لخته شده چسبناک میشو د و اهمیتی نمی دهم...صدای قلبت را نمی شنوم.".سردمه..خسته م"..خوابم می برد....... ادامه دارد!
ولوله ای برپا شده..چشمهایم را که باز می کنم اتاق پر شده از مامور و عکاس و انگشت نگار و........
فریادی شنیدم که :بهوش اومد!
پس خواب نبودم..چندساعت گذشت؟دست چپم را که کرخت شده به زحمت تا نزدیک چشم میاورم و همون وقت با ضربه ی محکم پوتین مامور دستم پرت میشود و می کوبد روی سینه ات و میان یک عالمه خون لزج و سرد ا!
دونفر با خشونت و نفرتی کهنه ! ....مرا از جا کنده به دیوار می کوبند و یکی از انها مشتی حواله ی صورتم می کند وصدای شکستن استخوان بینی ام را می شنوم.. از زور درد و تحقیر بی اختیار داد کشیدم:حیوون چته؟!
ذهنم پاک پاک شده..مثل خیال یه نوزاد..اصلا مثل کاغذای سفید بی خط..هیچ بک گراندی نیست..هیچ یادی..فقط تو را دیدم که اندام زیبا و خونینت را با ملحفه ی از گزند نگاه من لابد پنهان کرده اند!!
..نگاهم از همه ی پستی بلندی های تنت میگذرد و خیره بر گلویت میماند..!
!ازدحام جمعیت را در حیاط خانه از پشت شیشه میبینم و چشمم به مادرم می افتد : گیس سفید آشفته و صورت خراشیده اش مرا بخود می اورد که چه گذشت برمن...برتو!
...........................................................
واسه چی وبلاگهای ناقوس سبز و جنس مخالف واسه من وا نمیشه؟این چه مسخره بازیه وبلاگ جدید زدید خبر بدید دیگه..اییشش